تبليغاتX
مهربان ترین راننده تاکسی تهران

مهربان ترین راننده تاکسی تهران
وبلاگی برای انعکاس بیش از چهل سال تجربه 
قالب وبلاگ

[ جمعه هجدهم فروردین 1391 ] [ 1:27 قبل از ظهر ] [ ابراهیم دهباشی زاده ]

در فولكلور آلمان ، قصه اي هست كه این چنین بیان می شود :

مردي صبح از خواب بيدار شد و ديد تبرش ناپديد شده . شك كرد كه همسايه اش آن را دزديده باشد ، براي همين ، تمام روز اور ا زير نظر گرفت.

متوجه شد كه همسايه اش در دزدي مهارت دارد ، مثل يك دزد راه مي رود ، مثل دزدي كه مي خواهد چيزي را پنهان كند ، پچ پچ مي كند ،آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصميم گرفت به خانه برگردد ، لباسش را عوض كند ، نزد قاضي برود و شكايت كند .

اما همين كه وارد خانه شد ، تبرش را پيدا كرد . زنش آن را جابه جا كرده بود. مرد از خانه بيرون رفت و دوباره همسايه اش را زير نظر گرفت و دريافت كه او مثل يك آدم شريف راه مي رود ، حرف مي زند ، و رفتار مي كند .

كتاب پدران، فرزندان ، نوه ها اثر پائولو كوئليو

[ جمعه هجدهم فروردین 1391 ] [ 1:13 قبل از ظهر ] [ ابراهیم دهباشی زاده ]
مردان قبیله سرخ پوست از رییس جدید می پرسن:


«كه آیا زمستان سختی در پیش است؟»


رییس جوان قبیله که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت،



جواب میده « ممكنه و براي احتياط برید هیزم تهیه کنید»


بعد رییس جوان به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه:


«و مي پرسه كه آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟»


پاسخ: «اینطور به نظر میاد»،


پس رییس جوان به مردان قبیله دستور میده که بیشتر هیزم جمع کنند...


و برای اینکه مطمئن بشه یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه:


«شما نظر قبلی تون رو تایید می کنید؟»


پاسخ: «صد در صد»،


رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو برای جمع آوری
هیزم بیشتر صرف کنند.


بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه:


«آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟»


پاسخ: بگذار اینطوری بگم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!!!


رییس: «از کجا می دونید؟»


پاسخ: «چون سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می کنن!!

نتيجه اخلاقي:

خیلی وقتها خودمان مسبب وقایع اطرافمان  هستیم...


[ سه شنبه دوم اسفند 1390 ] [ 4:51 بعد از ظهر ] [ ابراهیم دهباشی زاده ]
چندی پیش جوکی به زبان انگلیسی در دنیای اینترنت زاده  شد! که نکات ارزشمندی را در خصوص سیاست های رسانه های امریکا در برداشت ترجمه ی فارسی جوک به شکل زیر است
مردی دارد در پارک مرکزی شهر نیویورک قدم میزند که ناگهان میبیند سگی به دختر بچه ای حمله کرده است مرد به طرف انها میدود و با سگ درگیر میشود . سرانجام سگ را میکشد و زندگی دختربچه ای را نجات میدهد پلیسی که صحنه را دیده بود به سمت انها می اید و میگوید :<تو یک قهرمانی> 
فردا در روزنامه ها می نویسند : 
یک نیویورکی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد 
اما ان مرد می گوید: من نیوریورکی نیستم 
پس روزنامه های صبح می نویسند: 
امریکایی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد . 
ان مرد دوباره میگوید: من امریکایی نیستم 
از او میپرسند :خب پس تو کجایی هستی 
<من ایرانی هستم > 
فردای ان روز روزنامه ها این طور می نویسند : 
یک تند روی مسلمان سگ بی گناه امریکایی را کشت !

[ سه شنبه دوم اسفند 1390 ] [ 6:12 قبل از ظهر ] [ ابراهیم دهباشی زاده ]

در هر حرفه و شغلي كه هستيد نه اجازه دهيد كه به بدبيني هاي بي حاصل آلوده شويد و نه بگذاريد كه بعضي لحظات تاسف بار كه براي هر ملتي پيش مي آيد شما را به ياس و نا اميدي بكشاند.

در آرامش حاكم بر آزمايشگاه ها و كتابخانه هايتان زندگي كنيد.

نخست از خود بپرسيد: “من براي يادگيري خود چه كرده ام؟

سپس همچنان كه پيش تر مي رويد بپرسيد: “من براي كشورم چه كرده ام؟

و اين پرسش را آنقدر ادامه دهيد تا به اين احساس شادي بخش و هيجان انگيز برسيد كه: “شايد سهم كوچكي در پيشرفت و اعتلاي بشريت داشته ايد.”

اما صرفه نظر از هر پاداشي كه زندگي به تلاش هايمان بدهد يا ندهد، آنگاه كه لحظه مرگ فرا مي رسد هر كدام از ما بايد اين حق را داشته باشيم كه با صداي بلند بگوييم:

من آنچه در توان داشته ام انجام داده ام»»

[ سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ] [ 4:24 بعد از ظهر ] [ ابراهیم دهباشی زاده ]

این مطلب توسط یکی از مسافران بدون ذکر نامشان، اختصاصا برای وبلاگ تاکسی ران نوشته شده هر نوع نقل این مطلب با ذکر نام تاکسیران بلاگفا دات کام آزاد است.

 فلسفه در کوتاه ترین تعریف یعنی نحله ای از اندیشیدن. اگر بخواهیم به باستانی ترین فلسفه موجود در جهان بپردازیم و ببینیم که در دنیای باستان راه و رسم زندگی کردن چه بود ناگزیر سر از چین در می آوریم. در این کشور قبل از میلاد مسیح راه و روش زندگی مدون و شگفت انگیز بود. به طوریکه غربی ها از روی حسادت مدتی صحبت از این فلسفه غنی را حتا در دانشگاه ها ممنوع کرده بودند! برای نمونه می توان به کریستینا ولف اشاره کرد که پس از ستایش فلسفه و نحله چینی با یک اخطار مواجه شد: ظرف 24 ساعت دانشگاه هاله را ترک کن!؟!

چون این مطلب به طور اختصاصی برای وبلاگ تاکسی ران نوشته شده است با توجه به زمینه و زمانه این وبلاگ جالب و آموزنده نمی خواهم اطاله کلام کنم و جان مطلب را برای شما باز گو می کنم.  به طور حتم اسم کنفسیوس به گوشتان خورده است و شاید تا کنون اسم تائو یا دائو را شنیده باشید. آنها دو فلسفه قدر و پر طرفدارند که تاکنون نیز باقی مانده اند و ما در دنیای امروز نیز  بیشتر یا کنفسیوسی فکر می کنیم یا تائویی و البته شاید ترکیبی از این دو.

تائو یا دائو را اگر در ویکیپدیای فارسی نگاه کنید بدین شکل تعریف کرده است: «تائو به معنای راه و فضیلت است. راهی که پیروان این آیین باید در آن حرکت کنند. به عبارتی درست اندیشیدن و یا اصلاً نیاندیشیدن است. تائوئیست‌ها اعتقاد دارند که«تفکر فقط در مباحث بکار می‌رود و بی‌ارزش است. تفکر قبل از هر سودی دارای زیان است. آن‌ها اعتقاد دارند که برای راه درست زندگی باید عقل را طرد کرد. به همین دلیل آن را حقیر دانسته و می‌گویند"انسان باید به سادگی و گوشه‌گیری و غرق شدن در طبیعت بپردازد". آن‌ها می‌گویند دانش فضیلت نیست بلکه هر چه علم بیشتر شود برشمار اراذل افزوده می‌شود. دانش از خرد به دور است و میان یک خردمند و عارف دانشمند تفاوت زیادی وجود دارد».

 پس در این شیوه زندگی مطالعه کردن امری بیهوده است و دانش مضر است. آنها فکر می کردند با ساده سازی هر چیزی موفق به کشف حقیقت می شوند. در کتاب کنفسیوس و طریقه چینی (تالیف اچ.جی.کریل و ترجمه گیتی وزیری که اصل این نوشته بر پایه این کتاب است) تائو را از اساس بی شکل، بی تمایل و بدون کشمکش می داند. آنها آموزش را رد می کردند و از هر دانشی کمی بلد بودند. این جنبه های تائو باعث دو جریان شد که البته شاید برمیگردد به درک غلط از تائو ولی به هر حال شد. یکی اینکه افراد فرودست جامعه به تائو گرایش پیدا کردند چون دیگر لازم نبود در برابر اندیشمندان احساس حقارت کنند و از جور ظالمان شکوه نمایند. دوم این بود که این شکل تفکر، به طور ضمنی استبداد را حمایت می کرد چون فرد گرایی محض را تبلیغ می کرد و از توجه فرد به سرنوشت اجتماعی سر باز می زد(تائو مردم را ضعیف و جاهل نگه می دارد. یکی از گرایشات منشعب از تائو ایسم قانونگرایان هستند که به این گفته لائوتسو باور داشتند: حکومت بر مردمی که می دانند بسیار دشوار است.).

 کسانی که به این شیوه زندگی پایبندند به طور کلی از تفکر برای ساده سازی استفاده می کنند به قدرت کلمات و اعداد ایمان دارند، دائم فکر می کنند اگر به چیزی فکر نکنند آن چیز نابود می شود و به شکل ساده انگارانه ای از پیچیده فکر کردن فرار می کنند. از آنجا که مردم هر چیزی به نفعشان هست را از یک فیلسوف می گیرند نه جان کلام را در این شیوه زندگی انکار پیچیدگی خلقت و انسان در دستور کار قرار گرفت. البته تائو یک شیوه عرفانی صوفیانه زندگی کردن هم می باشد که چون این بخش آن در تاریخ مورد توجه مردم نبوده می توان گفت که برخی حقایق آن از نظر دور مانده است. باز به ویکیپدیای فارسی بر می گردیم که این طور آورده:

یانگ چو در در قرن ۵ ق.م می‌زیسته‌است. او می‌گوید: نظام اجتماعی مردم چین دچار آشفتگی شده و امراض علاج ناپذیری بر جامعه استیلا پیدا کرده و حیات مردم را به خطر انداخته‌است. پس هر کس مسئول نفس خودش است ولاغیر. بنابراین او زندگی خود را در اولویت قرار داد و آن را گرانبهاتر از هر چیز می‌دانست. و گفت:«نباید اشیاء و امور خارجی بر شخصیت و روح انسان غلبه کند». همچنین آمده است که چویانگ ترو گفت: "وقتی دست چپ من به شکل خروس درآید آن را علامت زمان شب می‌دانم و اگر دست راست من به شکل کمانی در آید آن را آلت شکار مرغی قرار خواهم داد. اگر پایم به شکل چرخی درآید و جان من مانند اسب دونده‌ای شود بر آن سوار خواهم شد و حرکت خواهم کرد و به اسب احتیاج ندارم". به این صورت متوجه می‌شویم که نظر وی ساده اندیشی و طبیعت گرایی بوده‌است. به عقیده تائوییست‌ها مرد حکیم و دانشمند کسی است که راز سعادت عمر و کلید نیک بختی را در زندگی به دست آورد و به قضا و قدر تسلیم شود و به جریان حوادث راضی باشد. آن‌ها نفس خود را تسلیم راه تائو کردند و اعتقاد داشتند هر کس که راه طبیعت را انتخاب کند، طبیعت گوهر سعادت عمر و صفای نفس به او عطا می‌کند.

   شیوه دوم زندگی که بر اساس اصول کنفسیوس است و شش قرن قبل از میلاد مسیح و یک یا دو قرن پس از تائو است مبتنی بر مطالعه و تفکر مجدانه است. آنها بر این باورند که تائوئیسم یک خود گرایی(به جای خرد گرایی) تمام عیار است. فرد پابند به تائو داخل خانه می نشیند و فکر می کند تمام دنیا را گشته است. فکر می کند مطالعه کردن فساد می آورد برای خودش ادعای حکیم و علامه را دارد و از آموزش رویگردان است. همچنین تائو گرایان ساده انگارانه فکر می کنند اگر دست از سر دنیا بردارند دنیا دست از سر آنها بر می دارد. در مقابل کنفسیوس بر شاگردان خود سخت می گرفت و رسیدن به حقیقت و البته معنای پنهان در آن را با کوشش خستگی ناپذیر و مطالعه سخت ممکن می دانست.  اگر انسان مطالعه نکند و به فلسفه نپردازد خودشناسی در کار نخواهد بود و گمان آن می رود که او بر اساس خودخواهی های خود به دروغ هایش مشروعیت بخشیده است.

 البته کنفسیوس یک اسم است و اگر بخواهیم راه و شیوه او را بیان کنیم بایستی به پیروان او اشاره کرد که انشعاب های زیادی از او(به قولی هفت و به قول دیگر هشت انشعاب) به جا مانده است. در مورد مطالعه و کسب دانش کنفسیوس زیاد دیدن و زیاد شنیدن را توصیه می کرد و تعبیر و تفسیر خود شخص را قبول داشت اما هسون تزو با رد این نگاه کنفسیوس بر اهمیت تحصیل و مطالعه پیگیر و شدید تاکید می کرد. او بر این باور بود که تحصیل علم باید معطوف به حوزه و موضوع مشخصی از دانش باشد که حدود آن باید درست تعیین شده باشد(مقایسه کنید با پراکنده خوانی و فرهنگ مسلط شفاهی).

 با این حال جان کلام این شیوه زندگی و اندیشیدن این است: جستجوی بی وقفه و خستگی ناپذیر حقیقت. کنفسیوس هرگز مانند تائو به دنبال آسایش و آرامش ذهن نبود او می گفت انسان باید به دنبال مجاهده باشد نه آرامش!!! ما به دنیا نیامده ایم تا بر رختخواب امن و گرم و نرم اندیشه بیاساییم بلکه آمده ایم خود را بشناسیم و این خود شناسی با مجاهده نفس ، علم آموزی خستگی ناپذیر و گشت و گذار در دل جهان میسر است. نه اینکه در پر قوی فکر نشسته و منتظر باشیم حقیقت خودش را به ما نشان دهد.برا ی همین جای تعجب نیست که عده اندکی از شاگردانش راه او را فهمیدند چون درک او مستلزم پرداخت بهایی سنگین بود. یک عمر را باید برای کسب دانش و معرفت گذاشت در نهایت دیگران تو را نمی فهمند! در نتیجه کنفسیوس هم لاشه ای شد برای لاشخوران تا از طریق بیان طوطی وار اندیشه های او برای خود پول و مقام کسب کنند. در تاریخ این گروه اکثریت به کنفسیوسی های مبتذل معروفند.

سخن پایانی اینکه هر کدام از ما بیش و کم آغشته به یک راه هستیم. مهم این است که بدانیم حقیقت آماده یا فست فودی وجود ندارد. برای رسیدن به دانش راه میانبری نیست و خرافه گرایی فقط مرهمی است بر درد نادانی. کار انسان امروز بسیار سخت تر از انسان دیروز و پریروز است چون باید تلاش خود را برای درک حقیقت و معنای نهفته در آن سخت و سخت تر نماید. انسانهای دیروز و پریروز با رشته های سنت به یکدیگر تنیده شده بودند اما امروز این رشته ها گسسته و برای فرد آزادی نسبی و برای جامعه هرج و مرج به ارمغان آورده است.   این یادداشت کوتاه را با این شعر احمد شاملو به پایان می برم که من درد مشترکم مرا فریاد کن.

[ شنبه بیست و چهارم دی 1390 ] [ 12:32 بعد از ظهر ] [ ابراهیم دهباشی زاده ]

امروز روز تولد من است خوشحالم که در خدمت شما هستم این هم یک بغل گل برای دوستان همیشگی!!!!

[ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ] [ 11:33 بعد از ظهر ] [ ابراهیم دهباشی زاده ]
کریم خان زند هر روز صبح برای دادخواهی ستمدیدگان می نشست تا به شکایت مردم رسیدگی کند. روزی مرد حیله گری پیش او آمد. همین که به حضور او رسید چنان اشک از دیده فرو ریخت و گریه کرد که دل شهریار بر او سوخت. هرچه می خواست سخن بگوید گریه مجالش نمی داد.

پادشاه دستور داد او را به آسایشگاهی برند تا کمی آرام گیرد. ساعتی نگذشته بود که غم و اندوهش فرو نشست. او را نزد شاه آوردند. کریم خان قبل از رسیدگی به خواسته اش دلجویی بسیاری از او به عمل آورد و به برآوردن درخواستش امیدوارش نمود. انگاه از کارش سؤال کرد.

آن مرد گفت: مادرم مرا نابینا زائید. از هنگام تولد خداوند قوّه ی بینایی را از من گرفته بود. عمر خود را تا چندی پیش با محرومیت از نعمت دیدن گزراندم، تا این که روزی افتان و خیزان و عصا زنان به « عیناق ابوالوکیل » آرامگاه پدر شما رفتم. دست توسّل به مزار شریف آن مرحوم زدم و از او درخواست دو چشم بینا کردم. آنقدر گریه کردم که بی حال شده و به خواب رفتم. در عالم خواب مردی جلیل القدر را مشاهده کردم که بر بالین من آمد و دست بر چشمانم گذاشت و گفت: من «ابوالوکیل»، پدر کریم خان زند، چشم تو را شفا دادم. اینک با خاطری آسوده حرکت کن.

از خواب بیدار شدم و چشم های خود را بینا یافتم و جهان تاریک برایم روشن گردید. این همه گریه ی من از باب ستایش و سپاسگزاری بود که توان خودداری نداشتم و شرفیاب حضور شدم تا به عرض برسانم که فرزند چنین پدری هستید. چون من با داشتن این دو چشم زندگی تازه ای یافتم، به پیشگاه شما آمدم تا خود را برای همیشه جزء فدائیان معرفی کنم و عرض نمایم که از هیچگونه خدمتگزاری دریغ نخواهم کرد.

کریم خان دستور داد دژخیم را حاضر کنند. وقتی دژخیم آمد، دستور داد چشم های آن مرد را بیرون آورد. کسانی که نزد شاه حضور داشتند برای او تقاضای گذشت و عفو کردند که او مردی حیله باز است که به امید کرم و بخشش شما آمده است و کریم خان را از این کار منصرف کردند، ولی فرمان داد او را به چوب بستند. هنگامی که بر بدن او چوب می زدند کریم خان گفت: پدرم تا وقتی که زنده بود در گردنه ی بید سرخ خَر دزدی می کرد، من به این مقام که رسیدم عدّه ای چاپلوس برای خوش آیندم بر آرامگاهش مقبره ای ساختند و آنجا را عیناق الوکیل نامیدند. تو ای دروغگوی چاپلوس، او را صاحب کرامت خدایی معرفی می کنی؟ ای کاش چشم هایت را درآورده بودم تا می رفتی و برای مرتبه ی دوم از او چشم تازه می گرفتی!
[ جمعه هجدهم آذر 1390 ] [ 10:26 بعد از ظهر ] [ ابراهیم دهباشی زاده ]
مسافري خسته كه از راهي دور مي آمد ، به درختي رسيد و تصميم گرفت كه در سايه آن قدري اسـتراحت كند غافـل از اين كه آن درخت جـادويي بود ، درختي كه مي توانست آن چه كه بر دلش مي گذرد برآورده سازد...!


وقتي مسافر روي زمين سخت نشست با خودش فكر كرد كه چه خوب مي شد اگـر تخت خواب نـرمي در آن جا بود و او مي تـوانست قـدري روي آن بيارامد. فـوراً تختي كه آرزويـش را كرده بود در كنـارش پديـدار شـد !!!

مسافر با خود گفت : چقدر گـرسـنه هستم. كاش غذاي لذيـذي داشتم...

ناگهان ميـزي مملو از غذاهاي رنگارنگ و دلپذيـر در برابرش آشـكار شد. پس مـرد با خوشحالي خورد و نوشيد...

بعـد از سیر شدن ، كمي سـرش گيج رفت و پلـك هايش به خاطـر خستگي و غذايي كه خورده بود سنگين شدند. خودش را روي آن تخت رهـا كرد و در حالـي كه به اتفـاق هاي شـگفت انگيـز آن روز عجيب فكـر مي كرد با خودش گفت : قدري مي خوابم. ولي اگر يك ببر گرسنه از اين جا بگـذرد چه؟

و ناگهان ببـري ظاهـر شـد و او را دريد...

هر يك از ما در درون خود درختي جادويي داريم كه منتظر سفارش هايي از جانب ماست.

ولي بايد حواسـمان باشد ، چون اين درخت افكار منفي ، ترس ها ، و نگراني ها را نيز تحقق مي بخشد.

بنابر اين مراقب آن چه كه به آن مي انديشيد باشيد...

سخن روز :  مردم اشتباهات زندگی خود را روی هم می ریزند و از آنها غولی به وجود می آورند که نامش تقدیر اس
[ جمعه هجدهم آذر 1390 ] [ 9:52 بعد از ظهر ] [ ابراهیم دهباشی زاده ]
پیری برای جمعی سخن میراند
لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند
 
بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار
خندیدند....
او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.
 
او لبخندی زد و گفت:
وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،
پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه
میدهید؟
 
گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید.

[ جمعه ششم آبان 1390 ] [ 7:12 بعد از ظهر ] [ ابراهیم دهباشی زاده ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

یک شمع می تواند بدون آنکه خاموش شود هزار شمع دیگر را روشن کند مثل مهربانی که هیچ وقت با تقسیم شدن کم نمی شود!
زیبا است که ببینیم کسی میخندد و زیباتر اینکه بدانی خودت باعث خنده اش شده ای
The most beautiful thing is to see a person smiling

and even more beautiful, is to know that you are
این وبلاگ متعلق به ابراهیم دهباشیزاده راننده تاکسی شصت و هفت ساله تهران است. دهباشی می کوشد بیش از چهل سال تجربه خود را که از همنشینی و هم کلامی با مسافرانش در تاکسی به دست آورده دوباره به آنها منتقل کند.
به همین سادگی! اما به قیمت نزدیک به نیم قرن تجربه که انگار همین دیروز بود که در آغاز نوجوانی پا به تهران گذاشت.

امکانات وب