تبليغاتX
مهربان ترین راننده تاکسی تهران
مهربانی را بیاموزیم مهربانی کودکی تنهاست
در باره ی ما

یک شمع می تواند بدون آنکه خاموش شود هزار شمع دیگر را روشن کند مثل مهربانی که هیچ وقت با تقسیم شدن کم نمی شود!
این وبلاگ متعلق به ابراهیم دهباشیزاده راننده تاکسی شصت و هفت ساله تهران است. دهباشی می کوشد بیش از چهل سال تجربه خود را که از همنشینی و هم کلامی با مسافرانش در تاکسی به دست آورده دوباره به آنها منتقل کند.
به همین سادگی! اما به قیمت نزدیک به نیم قرن تجربه که انگار همین دیروز بود که در آغاز نوجوانی پا به تهران گذاشت.

پیوند روزانه
تو چقدر بد نیستی!!!

Far30Mobile
SHophaa

زیبا ترین قالب های وبلاگ
بزرگترین لینک باکس ايرانيان
هاست و دامين
جستجو درسایت
"لطفا از کلمات کلیدی برای جستجو استفاده کنید !!!


لوگوی دوستان
<--- لوگوي شما --->
طراح قالب


آرم تاکسیران
وقتی تو آن می شوی که قرار است بشوی
نوشته شده توسط : ابراهیم دهباشی زاده
heart

 

پرسيدم ...
 ،
 
 
               
  چطور ، بهتر زندگي کنم ؟ 
 
               
   
                
  با كمي مكث جواب داد : 
 
               
  گذشته ات را بدون هيچ تأسفي
 بپذير ، 
 
 
               
  با اعتماد ، زمان حالت را
 بگذران ، 
 
               
  و بدون ترس براي آينده آماده شو
 
 
               
  ايمان را نگهدار و ترس را به
 گوشه اي انداز . 
 
           شک هايت را باور
 نکن ، 
 
               
  وهيچگاه به باورهايت شک نکن . 
 
               
  زندگي شگفت انگيز است ، در
 صورتيكه بداني چطور زندگي کني . 
 
               
  پرسيدم ، 
 
               
  آخر .... ، 
 
 
               
 و او بدون اينكه متوجه سؤالم
 شود ، ادامه داد : 
 
               
  مهم اين نيست که قشنگ باشي ... ، 
 
               
  قشنگ اين است که مهم باشي ! حتي
 براي يک نفر . 
 
     
             كوچك باش
 و عاشق ... كه عشق ، خود ميداند آئين
 بزرگ كردنت را .. 
 
               
  بگذارعشق خاصيت تو باشد ، نه
 رابطه خاص تو با کسي . 
 
               
  موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه
 ي پايان رسيدن .. 
 
 
               
  داشتم به سخنانش فكر ميكردم كه
 نفسي تازه كرد وادامه داد ... : 
 
               
  هر روز صبح در آفريقا ، آهويي
 از خواب بيدار ميشود و براي زندگي
 كردن و امرار معاش در صحرا ميچرايد
 ، 
 
               
  آهو ميداند كه
  بايد از شير سريعتر بدود ، در غير
 اينصورت طعمه شير خواهد شد ، 
 
               
  شير نيز براي زندگي و امرار
 معاش در صحرا ميگردد ، كه ميداند
 بايد از آهو سريعتر بدود ، تا
 گرسنه نماند .. 
 
               
  مهم اين نيست كه تو شير باشي يا
 آهو ... ، 
 
 
               
  مهم اينست كه با طلوع آفتاب از
 خواب بر خيزي و براي زندگيت ، با
 تمام توان و با تمام وجود شروع به
 دويدن كني .. 
 
               
  به خوبي پرسشم را پاسخ گفته بود
 ولي ميخواستم باز هم ادامه دهد و
 باز هم به ... ،
  
 
               
  كه چين از چروك پيشانيش باز كرد
 و با نگاهي به من اضافه كرد : 
 
               
  زلال باش .... ،‌ زلال باش .... ، 
 
               
  فرقي نميكند كه گودال كوچك آبي
 باشي ، يا درياي بيكران ، 
 
 
               
  زلال كه باشي ، آسمان در توست .

لينک ثابت |چهارشنبه یازدهم آذر 1388|
شعری برای دو عید
نوشته شده توسط : ابراهیم دهباشی زاده
 
  دیچه

 
 
 
نه مرادم
نه مریدم
نه پیامم
نه کلامم
نه سلامم
نه
نه سمائمعلیکم
نه سپیدم
نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم...
حقیقت نه به رنـگ است و نه بـو
نه به هــای است و نه هــو
نه به این است و نه او
نه به جـام است و سَبـو
گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی
همه جا تو
نه یک جای
نه یک پای
هَمه‌ای
با هَمه‌ای
همهمه‌ای
تو سکوتی
تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی...
لينک ثابت |یکشنبه هشتم آذر 1388|
تکراری ولی آموزنده
نوشته شده توسط : ابراهیم دهباشی زاده
مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درخت ها حرکت می کنند." مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف های پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان پسر دوباره فریاد زد: " پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشم هایش را بست و دوباره فریاد زد:" پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید."

زوج جوان دیگر طاقت نیاوردند و از مرد مسن پرسیدند: "‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!"

مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند
لينک ثابت |شنبه هفتم آذر 1388|
نیایش
نوشته شده توسط : ابراهیم دهباشی زاده

 

I AM THANKFUL: 
خدا رو شکر میکنم


FOR THE WIFE
 
WHO SAYS IT'S HOT DOGS TONIGHT,
BECAUSE SHE IS HOME WITH ME,
AND NOT OUT WITH SOMEONE ELSE.

برای همسرم

که میگه امشب شام سوسیس داریم, چون امشب خونه پیش منه و نه بیرون با دوستانش.

FOR
THE HUSBAND

WHO IS ON THE SOFA 
BEING  A COUCH POTATO, 
BECAUSE  HE IS HOME WITH ME 
AND  NOT OUT AT THE BARS..

برای شوهرم

که مثل یه گونی سیب زمینی افتاده روی مبل، چون خونه پیش منه و نه

با دوستانش یا جای دیگر
FOR THE TEENAGER
 
WHO IS COMPLAINING ABOUT DOING DISHES 
BECAUSE IT MEANS SHE IS AT HOME, 
NOT ON THE STREETS.

برای نوجوانی

که از شستن ظرفها شکایت دارد و این یعنی خونه مونده و تو خیابون ولی نیست.

FOR THE TAXES I PAY 
BECAUSE IT MEANS I AM EMPLOYED.

برای مالیاتی که پرداخت میکنم

چون بیه این معناست که شغلی دارم.

FOR  THE MESS TO CLEAN AFTER A PARTY 
BECAUSE IT MEANS I HAVE BEEN SURROUNDED BY  FRIENDS.

برای شلوغی و کثیفی خانه بعد ار مهمانی

چون یعنی دوستانی دارم که پیشم میان.


FOR THE CLOTHES THAT FIT A LITTLE TOO SNUG
BECAUSE IT MEANS I HAVE ENOUGH TO  EAT.

برای لباسهایی که کمی برام تنگ شدن

چون یعنی غذا برای خوردن دارم.


FOR MY SHADOW THAT WATCHES ME WORK 
BECAUSE IT MEANS I AM OUT IN THE SUNSHINE

برای سایه ای که شاهد کار منه

چون یعنی خورشید تو زندگیم میتابه.

FOR A LAWN THAT NEEDS MOWING, 
WINDOWS THAT NEED CLEANING, 
AND GUTTERS THAT NEED FIXING 
BECAUSE IT MEANS I HAVE A HOME

برای چمنی که باید زده بشه، برای پنجره هایی که باید تمیز بشه و ناودانهایی که باید تعمیر بشه

چون یعنی خانه ای برای زنگی کردن دارم.


FOR ALL THE COMPLAINING 
I HEAR ABOUT THE GOVERNMENT 
BECAUSE IT MEANS WE HAVE FREEDOM OF SPEECH.

برای تمام شکایاتی که در باره حکومت میشنوم

چون یعنی ازادی بیان وجود دارد.


FOR THE PARKING SPOT 
I FIND AT THE FAR END OF THE PARKING LOT 
BECAUSE IT MEANS I AM CAPABLE OF WALKING 
AND I HAVE BEEN BLESSED WITH TRANSPORTATION
.

برای جای پارکی که در انتهای پارکینگ پیدا میکنم

چون یعنی قادر به راه رفتن هستم و وسیله نقلیه دارم.


FOR MY HUGE HEATING BILL
 
BECAUSE IT MEANS I AM WARM.

برای هزینه بالا برای گرمایش

چون یعنی خانه گرمی دارم.


FOR THE LADY BEHIND ME IN CHURCH 
WHO SINGS OFF KEY
 
BECAUSE IT MEANS I CAN HEAR.

برای خانمی که در کلیسا پشت سرم با صدای بدی میخواند

چون یعنی گوشم میشنود.


FOR THE PILE OF LAUNDRY AND IRONING 
BECAUSE IT MEANS I HAVE CLOTHES TO WEAR.

برای کوه لباسهایی که باید شسته و اتو بشوند

چون یعنی رختی برای پوشیدن دارم.

 

FOR WEARINESS AND ACHING MUSCLES
AT THE END OF THE DAY
 
BECAUSE IT MEANS I HAVE BEEN CAPABLE OF WORKING HARD.

برای کوفتگی و خستگی عضلاتم آخر روز

چون یعنی قادر بودم که سخت کار کنم.

FOR THE ALARM THAT GOES OFF
IN THE EARLY MORNING HOURS
 
BECAUSE IT MEANS I AM ALIVE.

برای زنگ ساعتی که صبح مرا از خواب بیدار میکند

چون یعنی هنوز زنده هستم.

 

AND I AM THANKFUL: 
FOR THE crazy people I work with
 
BECAUSE they make work interesting and fun!

و خدا را شکر میکنم برای همکاران دیوانه ای که دارم

چون باعث میشوند کار برایم جالب و خوب باشد.
     
AND FINALLY, FOR TOO MUCH

.. 
چون یعنی دوستان زیادی دارم که به فکر من هستند..

SEND THIS TO SOMEONE YOU CARE ABOUT.
I JUST DID.

این متن را برای کسی بخوانید که برای شما ارزش دارد.

من اینچنین کردم.

Live well, Laugh often, & Love with all of your heart!

خوب زندگی کنید! زیاد بخندید! با تمام قلبتان دوست بدارید!
لينک ثابت |یکشنبه یکم آذر 1388|
ارزش ما چقدر است؟
نوشته شده توسط : ابراهیم دهباشی زاده

value

 

یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس هزار تومانی را از جیبش

 بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟

دست همه حاضرین بالا رفت.

سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. و

 سپس در برابر نگا ه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را

 داشته باشد؟

و باز هم دست های حاضرین بالا رفت.

این بارمرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روی زمین

 کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟

 و باز دست همه بالا رفت.

 سخنران گفت: دوستان ، با این بلاهایی که من سر اسکناس در آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه

 شما خواهان آن هستید.  و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیمــاتی که

 می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم، خم می شویم، مچالــه می شویم، خاک آلود می شویم و احساس

میکنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی این گونه نیست و

 صرف نظر از این که چه بلایی سرمان آمده است

 هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم

 و هنوز هم برای افرادی که

 دوستمان دارند،

 آدم با ارزشی هستیم.

لينک ثابت |چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388|
پیدا نمی شدی تو شاید که مرده بودم/ ‌اکبر آزاد
نوشته شده توسط : ابراهیم دهباشی زاده
آسیمه سر رسیدی
از غربت بیابان

دلخسته دیدمت در
آوار خیس باران

وامانده در تبی گنگ
ناگه به من رسیدی

من خود شکسته از خود
در فصل نا امیدی

در برکه ی دو چشمت
نه گریه و نه خنده

گم کرده راه شب را
سرگشته چون پرنده

من ره به خلوت عشق
هرگز  نبرده بودم

پیدا نمی شدی تو
شاید که مرده بودم
 
من با تو خو گرفتم
از خنده ات شکفتم

چشم تو شاعرم بود
تا این ترانه گفتم

در خلوت سرایم
یکباره پر کشیدی

آنگاه ای پرنده
بار دگر پریدی

‌اکبر آزاد

 

لينک ثابت |یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388|
به مشکل بگو خدای بزرگی دارم نه به خدا
نوشته شده توسط : ابراهیم دهباشی زاده
به خدا نگوییم یک مشکل بزرگ دارم، به مشکل بگوییم من یک خدای بزرگ دارم

هنگامی که حکم اخراج بی دلیلش را از رییس دریافت کرد، یک نفس عمیق کشید و محترمانه به او گفت:"شاید قدرت و مقام شما از من بیشتر باشد اما من خدایی دارم که قدرتش بی نهایت است، می‌دانم تا او نخواهد من اخراج نمی شوم و شماهم هیچ نمی توانید بکنید" و ضمن ادای احترام از اتاق رییس خارج شد. با خیالی آسوده به خانه رفت و آن شب را در میان خانواده جشن گرفت و به سرور پرداخت. او همیشه درچشمانش سخنان بی شماری با خدا داشت و رفتارش با دیگران نمونه ای از عبادت بدون شرط بود. درمواقع گرفتاری خونسرد و آرام بود و از ناامیدی پرهیز می کرد، به مسایل نگاه مثبت داشت و از موج منفی دیگران رویایی سبز و زیبا می ساخت.

فردای آن روز بی تفاوت به اتفاقی که افتاده است به محل کارش رفت. به پشتوانه احساسی که در ذهنش به وجودآمده بود و یقین به حل مشکلش، امیدش دوچندان شده بود. وارد دفتر کارش شد و آرام آرام به سوی اتاق رییس گام برداشت، در ذهن دغدغه مشکلش را احساس نمی کرد و منتظر یک اتفاق یا پیشنهاد جدید بود. بعد از احوالپرسی، از منشی رییس اجازه ورود خواست اما موفق به ورود نشد...

هنگامی که انسان در مسیر زندگی با مشکلاتی مواجه می شود قطعا به دنبال فردی، وسیله ای یا قدرتی می گردد تا به کمک او مشکل خود را حل کند. آدم ها معمولا اگر از حضور فردی توانمند و با نفوذ در زندگی خود برخوردار باشند که بتوانند مشکلات خود را به راحتی توسط او حل و فصل نمایند، جسارت، آرامش و امنیت خاطر پیدا می کنند و درهنگام رویارویی با مشکلات فورا به یاد او می افتند و از او طلب یاری می کنند و یا پشتوانه وی به نورد مشکلات می روند. آن ها همیشه آن فرد بانفوذ را به یاد دارند و مورد ستایش و تقدیر خود قرار می دهند. فرد توانمند را برگ سبز مشکلات می دانند و سعی می کنند با ادای احترام و انجام اعمال و رفتاری که مورد پسند وی باشد او را برای خود حفظ نمایند تا از موقعیت و امتیازاتش بهره مند گردند..


در این هنگام فرد از رویارویی با مشکلات احساس ناتوانی و ترس و دلهره ندارد و به فکر نذر و دعا و راز و نیاز برای رفع مشکل خود نمی افتد. او با خیال آسوده تنها چشم امید به حامی توانمند و بانفوذ خود دارد و با ستایش و تمنا از او سعی بر رفع مشکل می کند.


شاید در نظر برخی افراد این موضوع ایده آل باشد و همیشه حسرت داشتن چنین موقعیتی را در دل کشیده باشند. آن ها از اینکه بتوان مشکلات را به کمک دیگری به راحتی و بدون دردسر حل نمود اظهار خرسندی می کنند و در زمان مواجهه با مشکلات به دنبال فرد یا موقعیتی می گردند که به این شکل مشکل خود را حل کنند. آن ها مدت ها به دنبال چنین شخص و موقعیتی می گردند اما کم تر کسی از این افراد توانمندترین و بانفوذترین حلال مشکلات را به یاد می آورد و به امید او وارد مشکلات می گردد.

به ادامه داستان بالا بر می گردیم، بعد از احوالپرسی، از منشی رییس اجازه ورود خواست اما موفق به ورود نشد زیرا رییسی وجود نداشت که او بخواهد وارد اتاقش شود، منشی به او گفت که اول صبح امروز طی حکمی از مقامات بالا رییس اداره به منطقه دیگری انتقال یافت و به این ترتیب حکم اخراج او هم لغو گردید و می تواند در صورت تمایل به کار خود ادامه دهد.

بله، ما آدم ها همیشه در آرزوی داشتن قدرت، موقعیت یا شخص بانفوذ و فوق العاده ای هستیم که بتوانیم توسط آن بر مشکلات فائق آییم اما هیچ گاه به این نتیجه نمی رسیم که خداوند بزرگ و توانا، پدر دلسوز و مهربان ماست که با قدرت بی کران خود می تواند همه مشکلات ما را در یک لحظه ناپدید کند، ما فراموش می کنیم که او عاشق یاری رساندن به ما است و تنها کسی است که تمام و کمال از مشکل ما و راه حل آن باخبر است، فراموش می کنیم که مشکل ما تنها با خواست و اراده او حل شدنی است و اگر او بخواهد یا نخواهد هیچ قدرتی توان مقابله یا تغییر نظر او را ندارد.

جالب است! ما انسان ها که همیشه به دنبال فرد توانمند و بانفوذی می گردیم تا حامی و حلال مشکلات ما باشد و سعی می کنیم تا با ادای احترام و انجام اعمال مورد پسند وی، او را برای خود حفظ کنیم چرا خدا و قدرت بی کران او را از یاد می بریم و هیچ گاه به داشتن او افتخار نمی کنیم و با انجام اعمال و رفتار مورد پسند و ی سعی نمی کنیم تا تنها او که عاشق واقعی ما است را برای خود حفظ کنیم. چرا ما تنها زمانی از خداوند طلب یاری می کنیم که تمام درها بر روی ما بسته شده است و هیچ کسی نمانده است تا توان حل مشکل مارا داشته باشد؟ چرا در همان لحظه اول حضور پدر دلسوز، مهربان و قدرتمند خود را از یاد می بریم و به سراغ آفریده های او می رویم تا مشکل ما را حل نمایند؟ ما فراموش می کنیم که فرد مورد نظرمان خود آفریده خداوند است و تنها با خواست و اراده خدا توان حل مشکل ما را دارد.

اما اگر ما به جای توسل و توکل به قدرت ناچیز دیگران به خداوند توانا عنایت کنیم تنها با حفظ یاد او در دل هایمان به خواسته هایش توجه کنیم همیشه مورد لطف و عنایت بدون منت و بدون قید و شرط او قرار خواهیم گرفت. قدرتی که بی کران است و هیچ چیز و هیچ کس توان مقابله با آن را ندارد.

آن وقت است می‌توانیم به جای این که بعد از بسته شدن تمام درها به درگاه خدا برویم و بگوییم که خدایا من یک مشکل بزرگ دارم، در همان ابتدای کار با خیالی آسوده و بدون نگرانی به مشکلات بگوییم که من یک خدای بزرگ دارم
 
لينک ثابت |جمعه بیست و دوم آبان 1388|
آگهی ترحیم شما چطوری می شود؟
نوشته شده توسط : ابراهیم دهباشی زاده

آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند!

  زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است.

 آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد: "آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آور ترین سلاح بشری مرد!"

  آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟

 سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد.

 

پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود.

  امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل،  جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و ... می‌شناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد.

   یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است!

لينک ثابت |جمعه بیست و چهارم مهر 1388|
اعتماد به نفس فوق العاده در 60 گام
نوشته شده توسط : ابراهیم دهباشی زاده

اعتماد به نفس فوق العاده در 60 گام

self esteem


از آنجایی كه اعتماد به نفس و خودباوری بیش از هر چیز دیگری در موفقیت ما نقش دارد‌ به شما توصیه می كنم اگر اعتماد به نفس كمی دارید، در كارهایتان شكست می خورید یا فكر می كنید از عهده هیچ كاری بر نمی آیید و یا تنها نا امید شده اید.. حتماً این مقاله را بخوانید و با بكار گرفتن نكات گفته شده اعتماد به نفس خود را افزایش دهید تا شاهد تغییری عظیم در زندگی خود باشید.


گام 1 : فهرستی از موفقیت هایی را که تا کنون نصیبتان شده تهیه کنید.


گام 2 : هرچند وقت یک بار به میان طبیعت بروید و در محیطی سبز و سرشار از آرامش قدم بزنید.


گام 3 : وان حمام را پر از آب گرم و کف صابون کنید، داخل وان بنشینید و تمام تنش ها را با تنفس عمیق از خود دور کنید.


گام 4 : هر روز روی جملات زیر و جمله هایی از این دست فکر کنید:


- تا زمانی که خودتان نخواهید، هیچ کس نمی تواند تحقیرتان کند. (تئودور روزولت)


- روزی شخصی بودا را فحش و ناسزا می داد، بودا به او گفت: از تو به خاطر این هدیه عالی تشکر می کنم! اما متاسفم که نمی توانم هدیه ات را بپذیرم اگر کسی به من هدیه بدهد و من آن را قبول نکنم، هدیه به چه کسی تعلق خواهد داشت؟


- خواه فکر کنید کاری را می توانید انجام دهید، خواه فکر کنید که از انجام کاری ناتوان هستید، همیشه حق با شماست. (هنری فورد)


- عشق از آن جهت در ما به ودیعه گذاشته شده که آن را به دیگران ببخشیم.


- قلمرو خداوند، درون ما انسان هاست.


- هر کاری که دوست داری انجام بده.. پول، خود به دنبال آن کار می آید.


- به دنبال رستگاری و سعادت خودت باش.


- همان اندازه که همسایه ات را دوست داری، خود را نیز دوست داشته باش، این بدان معنی است که باید خودت را از صمیم قلب دوست داشته باشی.


گام 5 : در تعطیلات آخر هفته، به تماشای کارتون های مورد علاقه تان بپردازید.


گام 6 : تلاش کنید همیشه مثبت بیندیشید.


گام 7 : به خاطر داشته باشید که هرگاه در کاری حیران و سرگردان می مانید، در حال آموختن نکته ای جدید هستید.


گام 8 : تا آن جا که لازم است خود را به مبارزه بطلبید، نه بیش از اندازه.


گام 9 : در هفته یک شب تلویزیون خود را خاموش نگه دارید تا مغزتان استراحت کند.


گام 10 : در روز عشق (والنتاین) برای خودتان کارت تبریک بخرید.


گام 11 : هرچند وقت یک بار به یک مکان مقدس بروید و در خلوت با خداوند راز و نیاز کنید.


گام 12 : هرچند وقت یک بار بیرون از خانه غذا بخورید.


گام 13 : با کسی که از صمیم قلب دوستش دارید، تلفنی صحبت کنید.


گام 14 : خود را در آینه نگاه کنید و از دیدن زیبایی هایتان لذت ببرید و خدا را به خاطر این نعمت شکرگزار باشید.


گام 15 : اهداف خود را بنویسید.


گام 16 : در هدف گذاری واقع بین باشید.


گام 17 : وسواس را از زندگی خود حذف کنید، در غیر این صورت هیچ کاری نمی توانید انجام دهید.


گام 18 : برای خودتان ضرب العجل تعیین کنید و سپس دست به کار شوید و کار را به اتمام برسانید ولو نتیجه آن به همان خوبی که شما انتظارش را داشته اید، نباشد.


گام 19 : بدون دلیل لبخند بزنید.


گام 20 : تأخیر در انجام کاری بهتر از انجام ندادن آن است.


گام 21 : هنر سوال کردن را بیاموزید.


گام 22 : برای خودتان یک مشاور برگزینید و از راهنمایی های او استفاده کنید.


گام 23 : شرقی ها اعتقاد دارند که آب جاری منبع انرژی های مثبت و ضروری در زندگی است. پس هفته ای یک مرتبه، فقط زیر دوش بروید و بگذارید جریان آب تمام عضلات بدنتان را ماساژ بدهد.


گام 24 : ده بار نفس عمیق بکشید.


گام 25 : هنگام راه رفتن سرتان را بالا بگیرید و قوز نکنید.


گام 26 : گاهی اوقات تند تند راه بروید.


گام 27 : وقتی در کاری موفق می شوید، با خرید یک هدیه برای خودتان موفقیت تان را جشن بگیرید.


گام 28 : استفاده از فرصت ها رابیاموزید.


گام 29 : برای خودتان گل بخرید.


گام 30 : هر وقت احساس تنش کردید، به یک موسیقی کلاسیک گوش بدهید.


گام 31 : تکرار عبارات تاکیدی را فراموش نکنید، برخی عبارات تاکیدی مهم در زیر آمده است:


- هر روز، هرقدمی که برمی دارم، بهتر و بهتر می شوم.


- من این وضعیت را به عشق الهی می سپارم و به بهبود آن اطمینان کامل دارم.


- نعمت های کائنات بی شمار هستند از این رو همواره احساس وفور نعمت کرده و می دانم که به تمامی خواسته های برحق خود می رسم.


- من کسانی را که در حقم بدی کرده اند می بخشم و آزاد می شوم.


- من غذاهایی را می خورم که برایم سودمند هستند و به راحتی و عاشقانه به وزن مطلوب خود می رسم.


- از خودم رضایت دارم.


- من مسئول تمامی اتفاقاتی هستم که برایم رخ می دهد.


- من آرام هستم و می گذارم تا همه اتفاقات خوب و شگفت انگیز برایم رخ دهند.


- امروز، کنترل زندگی خود را در دست می گیرم.


- اهمیت ندارد که چه اتفاقی رخ می دهد، نور درونم از من حمایت می کند.


- من عاشق زندگی هستم و زندگی نیز عشقش را نثارم می کند.


- با هر دم و بازدم خداوند را شکر می کنم.


گام 32 : به هر آهنگ شادی که دوست دارید گوش داده و با آن برقصید.


گام 33 : قدر نعمت سلامتی را بدانید.


گام 34 : هنر نه گفتن را بیاموزید.


گام 35 : هنگامی که کودکان بازی می کنند، در آن ها دقیق شوید.


گام 36 : هر چند هفته یک بار، خانه تکانی کنید.


گام 37 : آمدن بهار را جشن بگیرید.


گام 38 : کارهایی را که باید در طول روز انجام دهید، مرور کنید.


گام 39 : هر روز، به بازنگری کارهای همان روز بپردازید.


گام 40 : از کسانی که شما را مورد ستایش قرار می دهند، تشکر کنید.


گام 41 : خودتان را مورد ستایش و تحسین قرار دهید.


گام 42 : سعی کنید روزهای تعطیل دیر از خواب بیدار شوید، یا دیرتر از رختخواب خارج شوید.


گام 43 : گاهی اوقات تنها ماندن را تجربه کنید.


گام 44 : حیوانات اهلی و دست آموز را نوازش کنید.


گام 45 : باغچه کوچکی برای خودتان درست کنید و هر چه دوست دارید در آن بکارید.


گام 46 : به یک دوست قدیمی زنگ بزنید.


گام 47 : به پارک رفته و همه گل ها و درختان پارک را بو کنید.


گام 48 : زمانی که زیر دوش می روید، آواز بخوانید.


گام 49 : سالی دو مرتبه خون بدهید.


گام 50 : نامه ای بنویسید و در آن از خودتان انتقاد کنید.


گام 51 : هر روز ده واژه جدید بیاموزید.


گام 52 : شکر گزار باشید.


گام 53 : هر از گاهی به گورستان بروید این کار باعث می شود که دید شما نسبت به زندگی عوض شده و زیستن در اکنون جاودانه را بیاموزید.


گام 54 : مدتی از وقت خود را به کتابخانه بروید و کتاب بخوانید.


گام 55 : یک روز در هفته گیاهخواری کنید.


گام 56 : قبول کنید که انسان جایزالخطا است.


گام 57 : یک مهارت جدید بیاموزید.


گام 58 : به اطرافیان تان بگویید که برایشان ارزش قائل هستید.


گام 59 : برای بهبود وضعیت خود تلاش کنید.


گام 60 : توجه داشته باشید که چه زمانی باید در نگرش ها تغییر ایجاد کنید.

لينک ثابت |سه شنبه سی و یکم شهریور 1388|
نکند....
نوشته شده توسط : ابراهیم دهباشی زاده

«  خطبه »                          

نکـند موسـم سـفر باشد                                    ساربان خفته، بی خبر باشد

بـوی  بـاران  تـازه می آید                                    نکند  بوی چـشـم  تـر  باشد

سخنی از وفا شنیده نشد                                  نکند  گـوش خـلق کـر  باشد

نکند عشق در برابر عقل                                     دسـت ، از پـا دراز تر   باشد

نکند  در قلمـرو احـساس                                    کاسـه از آش  داغ تـر  باشد

نکند  پرده چون فـرو افـتد                                     داسـتان ، داسـتان زر  باشد

زیراین نیم کاسه های قشنگ                              نکـند  کاسـه ی دگـر  باشد

.................................................

این زمین روی شاخِ گاوی بود                              نکند  روی گـوشِ خـر باشد

همچو دروازه بود یک گوشش                              نکـند دیـگریـش ،  در باشـد

نکند خطبه های قطره ی آب                              در دلِ سنـگ، بی اثـر باشد

نکـند  گـفـته هـای  آیـیـــنه                               از دهـانــش بـزرگـتر  باشـد

ایستادن چو سرو در این باغ                             نکـند پاسـخـش تـبر  باشـد

نکـند نان  به نرخِ روز شـود                               چامه کبریتِ بی خطر باشد

 

 

                               نورِ « کیوان » در آسمانِ شب

 

                                نکـند پـوچ  و  بـی ثـمر باشـد

 

 

 

( شعر ازکیوان کیوان هاشمی )

لينک ثابت |پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388|

آخرین مطالب ...

وقتی تو آن می شوی که قرار است بشوی
شعری برای دو عید
تکراری ولی آموزنده
نیایش
ارزش ما چقدر است؟
پیدا نمی شدی تو شاید که مرده بودم/ ‌اکبر آزاد
به مشکل بگو خدای بزرگی دارم نه به خدا
آگهی ترحیم شما چطوری می شود؟
اعتماد به نفس فوق العاده در 60 گام
نکند....


موضوعات


پیوند وبلاگ
رواندرمانی و روانکاوی در ایران
کاریزما مشاور
من تو آینه
هفت سنگ
نیلوفر
امین مصباحی
نقشی ماندگار
گندم خانوم
نوشته های پشت شیشه
چهره های ماندگار
فهرست سایتهای ایرانی
گروس عبدالملکیان
آبی مثل دریا
سایت علمی دانشجویان ایران
فناوری
واعظ شهر
سینه سرخ
امید ایران
مداد سفید کوچولوی من

SHophaa
Far30Mobile
زیبا ترین قالب های وبلاگ
بزرگ ترین سایت موزیک ایران
صندوق طلا
هاست و دامين
سرگرمی : تفریحی
نویسنده وبلاگ

ابراهیم دهباشی زاده
آمار سایت
كاربران آنلاين: نفر
تعداد بازديدها:
RSS
لوگوی دوستان
">" dir="ltr" size="15">

کد های جاوا
< onLoad and onUnload Example

>
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت

Powered by DLE
Design by FlasH.

Copyright
2005-2006 www.lifez.ru